ساعت ٤:۳۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ شهریور ،۱۳۸٧  

ادرس وب جدید من

http://neshon.blogfa.com

 



 
زمزمه دل تنگی
ساعت ٩:٠۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ فروردین ،۱۳۸٧  

با این که می دونم کسی نمی خونه خودمو دلداری می دم و می گم مگه حتماْ باید بخونن؟بذار برا خودم بنویسم برای دلم برای اون ارامشی که بعد از اون می تونم پیدا کنم چه قشنگ گفت
سهراب
یادمان
باشد کاری نکنیم که به قانون زمین بر بخوردیادمان باشد که تنها باشیم

از دوران دبیرستان تا حالا اگه کسی می گفت برام شعر بنویس اینو می نوشتم بعضی ها می پرسیدن یعنی چی؟معنی ش چیه؟جوابی نداشتم بدم چون این دو جمله کلی حرف تو خودشون داره که هر کسی باید خودش اونا رواز دید خودش تعبیر کنه اما دیروز بعداز یه اتفاقی که برام افتاد یاد گرفتم که اره کاری نکنم که به قانون ادما  بربخوره و یادم باشه که تنها باشیم و لی احساس تنهایی نکنم چون احساس تنهایی از خود تنهایی بدتره و همینطور

لرد آویبوری    گفته
چه سخت است زندگی هنگامی که ما احساس کنیم در زیر اسمان کسی نیست که مارا دوست بدارد
.
امروز خیلی بهم ریختم دلم می خواد داد بزنم گریه کنم چرا وقتی ما ادم بزرگا گریه می کنیم می گن گریه مال بچه هاست غافل از اینکه نمی دونن گریه تنها ارامش بخش دلهای رمیده است.
تو فکر می رم که چرا این زمونه همه عشق منفی معنی می کنن چرا دوست داشتن جرم حساب می کنن و عاشقو محکوم میکنن درصورتی که عشق جادوی مقدسی ست که حتی خدا در سرشت ادمی رو که از گل خلق کرد اون رو قرار داد و گفت که من عاشق بنده هامم.

اما حالا که بیاد جمله ی
دکتر علی شریعتی می افتم
*بگذار تا شیطنت عشق چشمان تو را به عریانی خویش بکشاند هر چند انجا جز رنج وپشیمانی چیزی نباشد اما کوری ان را به خاطر ارامش تحمل کن.*

جمله ی
جبران خلیل جبران به یادم می اید که گفت *زخم عشق را به جان خریدار باش*
می فهم که عشق بورزم به خودم به نوشته هام به اونها یکه باهام زندگی می کنن به اونهایکه برام یه کاری میکن یادم می دن حتی اگه سوالم پرسیدن یه ادرس باشه مهم نیست که مردم راجع به من چه فکر می کنن مهم اینه که من چطوری خودم به اونا نشون می دم.
انگار خدا شاعرا رو آفرید که حرفای دل من و امثال من و بزنن تا وقتی که دل تنگیم زمزمه کنیم و نذاریم غبار غم رو پیشونیمون بشینه و ما رواز پا در بیاره
چه قشنگ گفت    
مریم
کاش در دهکده عشق فراوانی بود توی بازار صداقت کمی ارزانی بود
کاش سهراب نمی رفت به این زود ی ها دل پر از صحبت این شاعر کاشانی بود
سهراب     و عشق تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد
مرا رساند به امکان یک پرنده شدن
و نوشداروی اندوه
وبه قول
فروغ
هرگز ارزو نکرده ام که یک ستاره از سراب اسمان شوم یا چو روح برگزیدگان همنشین خاموش فرشتگان شوم    هرگز از زمین جدا نبوده ام با ستاره اشنا نبوده ام
روی خاک ایستادهام با تنم که مثل ساقه ی گیاه
باد و افتاب و خاک را می مکد که زندگی کند


و عارف چه زیبا خواند
بذار تنها باشم تنها بمونم   دیگه از درد و غم اروم بگیرم
برم پیدا کنم یه جای خلوت بشینم اشک بریزم تا قیامت
برو ای دل بخواب که وقته خوابه سلام تو همیشه بی جوابه
و به قول اقای
فریدون مشیری

چه امیدی به این ساحل خوشا فریاد زیر اب

اقای اخوان ثالث تو شعر زمستونش گل گفته
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است نگاه پیش پا را نتوان دید که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کس اری به اکراه اورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است.

و دمت گرم اقا سهراب که گفتی زندگی
چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من وتو برود کار مانیست شناسایی راز گل سرخ
کار ما شاید این است که میان گل و نیلوفر و قرن
پی اواز حقیقت بدویم
من نمی دانم که چرا می گویند اسب حیوان نجیبی ست
کبوتر زیباست؟
و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست؟
گل شبدر چه کم از لاله ی قرمز دارد
چشمها را باید شست
جور دیگر باید دید


وخودم می گم
فرقی نمی کند گودال کوچکی باشی یا دریایی بی کران زلال که باشی اسمان در توست
پس  معصومه جان همشیه وسیع باش سربزیرو عاشق



 
از دوست داشتن
ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ فروردین ،۱۳۸٧  

امشب از اسمان دیده ی تو روی شعرم ستاره می بارد

درسکوت سپیدکاغذها پنجه هایم جرقه می کارد                                                             

اری اغازدوست داشتن است گرچه پایان راه ناپیداست

من به پایان دگر نمی اندیشم که همین اغاز زیباست

ازسیاهی چراحذرکردن شب پر از قطره های الماس است

انچه از شب به جای می ماند عطر سکر آور گل یاس است

آه،بگذار گم شوم در تو کس نیابد زمن نشانه ی من

روح سوزان آه مرطوب بوزد بر تن ترانه ی من

آه بگذار زین دریچه ی باز خفته در پرنیان رویاها

با پر روشنی سفر گیرم بگذرم از حصار دنیاها

دانی از زندگی چه می خواهم من تو باشم...تو...پای تا سر تو

زندگی گر هزارباره بود باردیگرتو...باردیگرتو

بس که لبریزم از تو،می خواهم بدوم در میان صحراها

سر بکوبم به سنگ کوهستان تن بکوبم به موج دریاها

بس که لبریزم از تو می خواهم چون غباری زخود فرو ریزم

زیر پای تو سر نهم ارام به سبک سایه تو اویزم

آری دوست داشتن است گرچه پایان راه نا پیداست

من به پایان دگر نمی اندیشم که همین اغاز زیباست

فروغ فرخزاد



 
دربارۀ عشق
ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ فروردین ،۱۳۸٧  

اگر عشق بخواند ت ،پیرو باش

هر چند که راهش دشوار است و پر نشیب

و اگر بال گشاید ،بر او رام شو

هر چند که تیغی در پرهایش نهفته است

و به تو زخم تواند زد

و اگر با تو سخن گوید،باورش بدار،

هر چند که اوایش رویاهایت را تواند شکست:

همچنان باد سرد شمال که گلستان را می پوشاند؛

زیرا که عشق هم تو را عزت دهد و هم خوار می دارد.

ودر همان دم که تو را می بالاند ؛شاخه هایت را نیز هرس می کند.

حتی در لحظه هایی که بر بلندای تو می خزد،

لطیف ترین شاخه هایت را نیزـکه درزیرآفتاب می لرزند-می نوازد

عشق همه اینها را بر تو روا می دارد تا تو به راز دل خویش اگاه شوی

و این آگاهی خود پاره ای از هسته ی زندگیت خواهد شد.

زخم عشق را به جان خریدار باش؛

بامدادان چنان بیدار شو،گویی که قلبت بال در اورده است.

     جبران خلیل جبران



 
 
ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ فروردین ،۱۳۸٧  

* سخاوت ان نیست که انچه را من بیشتر بدان نیاز دارم بر من ببخشی بلکه  سخاوت ان است که انچه را خود بیش از من نیاز داری به من عطاکنی.

* آوای زندگیم به گوش زندگیت نتواند رسید ،ولی بیا با هم سخن بگوئیم باشد که هراس تنهایی را احساس نکنیم.

* چه شریف است دل اندوهگینی که اندوهش او را از همراهی با ترانه دلهای شاد باز نمی دارد.

* اگر دست خالی ام را نزد کسان دراز کنم و کسی چیزی در ان ننهد رقت انگیز است اما اگر دستانی پر ،پیش مردم بگشایم و کسی چیزی از ان بر نگیر بسی مایه نومیدی است.

* هر که امیدش بیش،عمرش بیشتر

*چه بسا کسی را که با او خندیده ای فراموش کنی ولی کسی را که با او گریسته ایی هیچگاه از یاد نخواهی برد.

* اگر محبت به شما اشاره می کند بدنبالش بروید.

*زندگی بدون عشق همچون درختی است بدون شکوفه وبدون با رو بر

جبران خلیل جبران



 
گل
ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ فروردین ،۱۳۸٧  

دستم بوی گل می داد
مرابه چیدن گلی محکوم کردند
اما هیچ وقت هیچ کس فکرنکرد
که شاید من هم

گلی کاشته باشم



 
احساس
ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ فروردین ،۱۳۸٧  

می گویند شیشه ها احساس ندارند

اما وقتی  بر شیشۀ بخارکرده ای نوشتم

دوستــــــــــــت دارم

ارام گریست.

 



 
13نکته برای زندگی از گابریل گارسیا
ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ اسفند ،۱۳۸٦  

۱- تو رادوست دارم نه بخاطر شخصیت تو ،بلکه بخاطر شخصیتی که من هنگام با تو بودن بدست می اورم.

۲- تو ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی ولی برای بعضی افراد تمام دنیایی.

۳-هیچ کس لیاقت اشک های تو را ندارد کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمی شود.

۴- هرگز وقتت را با کسی نگذران که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند.

۵- اگر کسی تو را انگونه که میخواهی دوست ندارد به این دلیل نیست که تو را با تمام وجود دوست ندارد.

۶- دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند.

۷- هرگز لبخند را ترک نکن حتی وقتی نا را حتی چون هر کس امکان دارد عاشق لبخند تو بشود.

۸- بدترین شکل دل تنگی ان است که در کنار کسی باشی و بدانی که هرگز به ان نخواهی رسید

۹- برای چیزی که گذشت غم مخور وبه ان چه بعد از ان امد لبخند بزن.

۱۰- خودت را زیر فشار روانی نگذار بهترین چیزها زمانی اتفاق می افتد که انتظارش را نداری.

۱۱- همیشه افرادی هستند که تو را می ازارند با این حال به همه اعتماد کن اما فقط مواظب باش که به کسی که تو را ازرده است دوبار اعتماد نکنی.

۱۲- خودت را به فردی تبدیل کن و مطمئن باش که خود را می شناسی قبل از انکه شخص دیگری را بشناسی و انتطار داشته باشی که او تو را بشناسد.

۱۳- شاید خدا خواسته که ابتدا بسیاری از افراد نا مناسب را بشناسی و سپس شخص دیگری را بدین ترتیب وقتی او را یافتی بهتر می توانی شکرگزار باشی.



 
چکاوک
ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ اسفند ،۱۳۸٦  

تو در نهایت ابی عشقی

ومن در ابتدای کوچه ی  بی انتهای یاس

و خورشید چه شیرین می خواند غزل عرفانی چشمانت را

و اینک این منم

نوار به پایان رسیده اواز چکاوکی که ان را به من فروختند

و تو رمان بلند زندگی من هستی.



 
هرگز
ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٠ اسفند ،۱۳۸٦  

دست هایم برایت شعر می نویسند

اما ،تو هرگز نخواهی خواند

اتش عشق در چشمانم غوطه می زند

ولی،تو هرگز نخواهی دید

نه،تو هرگز مرا نخواهی فهمید

ومن،با این همه از اندوه از کنارت خواهم گذشت

وباز تو درک نخواهی کرد.



 
 
 
<