امشب از اسمان دیده ی تو روی شعرم ستاره می بارد
درسکوت سپیدکاغذها پنجه هایم جرقه می کارد
اری اغازدوست داشتن است گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نمی اندیشم که همین اغاز زیباست
ازسیاهی چراحذرکردن شب پر از قطره های الماس است
انچه از شب به جای می ماند عطر سکر آور گل یاس است
آه،بگذار گم شوم در تو کس نیابد زمن نشانه ی من
روح سوزان آه مرطوب بوزد بر تن ترانه ی من
آه بگذار زین دریچه ی باز خفته در پرنیان رویاها
با پر روشنی سفر گیرم بگذرم از حصار دنیاها
دانی از زندگی چه می خواهم من تو باشم...تو...پای تا سر تو
زندگی گر هزارباره بود باردیگرتو...باردیگرتو
بس که لبریزم از تو،می خواهم بدوم در میان صحراها
سر بکوبم به سنگ کوهستان تن بکوبم به موج دریاها
بس که لبریزم از تو می خواهم چون غباری زخود فرو ریزم
زیر پای تو سر نهم ارام به سبک سایه تو اویزم
آری دوست داشتن است گرچه پایان راه نا پیداست
من به پایان دگر نمی اندیشم که همین اغاز زیباست
فروغ فرخزاد
